طنز نویسی روزانه بسی سخت تر و مشکل تر از بیداری شبانه است!
(مرحوم مرد نمکی)
توضیح:دووز در زبان ترکی به معنای نمک می باشد.

فروردین ۸۷-مشهد مقدس
خبرنگاران روزنامه مردم نو به دليل پيگيري حقوق صنفي خود توسط مدير مسئول روزنامه اخراج شدند.
يكي از خبرنگاران اخراج شده اين روزنامه در گفتگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) منطقه زنجان، گفت: اين اقدام در پي اخطار سازمان كار و امور اجتماعي استان مبني بر پرداخت حق و حقوق هيئت تحريريه اين نشريه توسط مدير مسئول به وقوع پيوست.
سميه ميناخاني اظهار نمود: رضا سواري ، مدير مسئول روزنامه مردم نو طبق اين اخطاريه موظف بود پس از گذشت 20 روز از دريافت نامه ، نسبت به پرداخت حق بيمه ، حق سنوات ، اضافه كاري ، حق ماموريت و ... خبرنگاران اقدام نمايد كه بعد از سپري شدن اين مدت، مدير مسئول روزنامه با ارسال نامه اي به شوراي سردبيري اعلام كرد كه از اول خرداد ماه از دريافت هرگونه مطلب توليدي توسط خبرنگاران خود داري شود.
وي ادامه داد: در پي ارسال اين نامه، خبرنگاران به همراه عكاس روزنامه اخراج شدند و عليرضا اسكندريون، يكي از اعضاي شوراي سردبيري نيز در حمايت از خبرنگاران، استعفاي خود را اعلام كرد.
ميناخاني گفت: خبرنگاران اخراج شده روزنامه مردم نو بين 2 تا 5 سال سابقه كار در اين روزنامه دارند.
شايان ذكر است ركود در روزنامه مردم نو طي 2 روز اخير مشهود بوده و صفحات آن از اخبار سايتها و خبرگزاري ها كامل مي شود.
رضا سواري مدير مسئول روزنامه مردم نو در گفتگويي كوتاه با خبرنگار ايسنا بيان جزئيات اين مسئله را به آينده اي نزديك موكول كرد.
طنزی در راه است!
به ز و د ی...
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني
اگر چيزي نخواهي
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد
. .
. .
.
يلدا: اسم دختر همسايهمان ميباشد كه قدش از تمام موجودات كوچه بلندتر است. همچنين اسم يكي از شبهاي سال ميباشد كه بر حسب اتفاق بلندترين شب سال است. با نزديكتر شدن اين شب، سرپرست خانواده دچار استرس شديدي شده و با دراز كردن دستش به جيبهايش دچار گازگرفتگي از طرف حيوانات موذي كه در آنجا به بازي مشغول هستند، ميشود. گويند شب يلدا 7000 سال قدمت دارد، دختر همسايهمان هم 23 ساله است ولي نميدانم چرا قصد ازدواج ندارد.
هندوانه: ميوهاي است، كروي و استوانه شكل كه بعضي مواقع زيربغل بعضيها ميگذارند. از كاربردهاي جانبي اين ميوه استفاده از آن در شب يلدا ميباشد. در مورد اسم آن نيز روايات متعددي در دست است كه يكي از آنها به حقيقت نزديكتر است. هندوانه براي اولين بار توسط يك ديوانه از هند وارد ايران شد.
آجيل: مي گويند چيزي در مايههاي تخمه و نخود است و در كل چيز خوشمزهاي است. ثروتمندان از پسته و بادام هندي آن تناول كنند و فقيران به تخمه و نخودش بسنده كنند اگر آن را هم بتوانند بيابند.
گراني: آن چيزي كه در شب يلدا گم ميشود و نميشود پيدايش كرد، البته به قول بالاييها بر منكرش لعنت!
ميهمان: موجودات عجيب و غريبي كه در اين شب در خانه بزرگترين فرد فاميل چتر ميشوند و كليه موادغذايي را در عرض ايكي ثانيه نيست و نابود ميكنند. ظرفيت معده آنها نامحدود و قدرت هضم خيلي بالايي دارد.
پول: كاغذي در اندازه 5 *10 سانتيمتر كه در اين شب يافت نميشود، مگر در جيب مرفهين بيدرد. بعضيها چون نميتوانند آن را بيابند به آن چرك كف دست ميگويند.
شب يلداي همهتان مبارك !
پس از آببندي و افت شديد كيفيت اين ستون طي هفتههاي گذشته ”سازمان نظارت بر كيفيت آب ستونها“ نامهاي به دفتر ستون ارسال داشته كه در زير مي خوانيد:
جناب آقاي مرد نمكي
صاحب ستون نيشگون
با سلام
پيرو افت شديد كيفيت مطالب اين ستون طي هفتههاي گذشته و بستن آب بيش از حد با شيلنگ، بدينوسيله به شما اخطار مينماييم در صورت ادامه رويه كنوني و عدم صرفهجويي در مصرف آب، بازرسان خود را جهت بررسي كيفيت مطالب به ستون فوقالذكر ارسال ميداريم و در صورت تأييد كارشناسان مبني بر استفاده بيش از حد آب در ستون و نبود غناي لازم در مطالب چاپ شده اقدامات لازم را در جهت پلمب اين ستون انجام خواهيم داد.
با تشكر
رئيس سازمان نظارت بركيفيت آب ستونها
و اما نامه زير از طرف اين بنده كمترين به مردم شريف استان تقديم ميگردد:
مردم هميشه در صحنه استان
سلام عليكم
مدتي است كفگير اينجانب به ته ديگ خورده و مطالب اينجانب بينمك و بيمزه شده است.
از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان خود نيز از اين وضعيت بسي ناراحت و غمناكم ولي چه كنم كه اين شتري است كه بر در خانه هر طنزنويسي مينشيند و مدتي است اين شتر در ستون ما اطراق كرده و مطالب ستونمان را بينمك كرده است. پس بدانيد و آگاه باشيد كه هرچه هست زير سر آن شتر كذايي است و هيچ ربطي به سازمان نظارت بركيفيت آب ستونها نداشته و نخواهد داشت و برود كشكش را بسابد.
به اميد ستوني پر از نمك
ارادتمند شما
مرد نمكي
تقديم به بانمكترين مردان دنيا!
مكان: معدن چهرآباد زنجان
زمان: 2300 سال قبل
مردنمكي يك با مرد نمكي 4 دارد صحبت ميكند، بقيه مردان نمكي نيز در غار در حال بازيگوشي هستند.
مرد نمكي يك: پس اين چند روزه را كجا بودي؟ نميگي ما نگرانت ميشيم؟ بزنم بميري؟
مرد نمكي 4: نه، نه، نزن. با برو بچس رفته بوديم مازندران، جاتون خالي، خيلي خوش گذشت، اونقدر ماهي خورديم كه كم مونده بود بتركيم.
مرد نمكي يك: بچه هم بچههاي قديم، من وقتي همسن تو بودم بدون اجازه پدرم نميتونستم يه ليوان آب بخورم. اون وقت تو بدون اجازه من ميري مازندران، خودش هم با بروبچس، يه بروبچسي بهت نشون بدم، اونورش ناپيدا.
مردنمكي 4: شماها چرا مارو درك نميكنيد، اون دوره زمونه ديگه گذشت، ما احتياج به تفريح داريم، همين شماهاييد كه باعث ميشيد ما سيگاري و معتاد بشيم. حالا كه اينجوريه من از اين غار براي هميشه ميرم، ميرم سيگاري ميشم، معتاد ميشم، اين چاقو را هم به كمرم ميبندم تا خرسا منو نخورن.
در اين لحظه زلزلهاي به بزرگي هشت و هفتدهم ريشتر معدن را ميلرزاند و مردان نمكي در نمك خوابانيده ميشوند. تا 2300 سال بعد خداحافظ.
***
مكان: همان معدن
زمان: تقريباً 14 سال قبل
هنگامي كه كارگران سخت مشغول كارند، ارواح مردان نمكي با يك انفجار مهيب از خواب بيدار ميشوند.
مردنمكي يك به مرد نمكي 4: صداي چي بود.
مرد نمكي 4: نميدونم، فكر كنم دارن خونه خرابمون ميكنن.
در اين لحظه يك دستگاه لودر به طرف مرد نمكي يك حركت ميكند.
مرد نمكي يك: نه، نه، نيا، ديگه جلوتر نيا، آي پاهام، آي دستام، چلاغ شدم، آي نيم تنم، بيانصافا چرا تيكه پارم كردين، لااقل يك كارشناسي چيزي ميآوردين اينجا سالم در ميآوردينم، واستون كلي توريست جمع ميكردم. اي بابا منو باش با كي دارم حرف ميزنم.
***
تنم تنه مرد نمكي يك به همراه پا و چكمه مباركش به موزه ايران باستان انتقال داده ميشود، چند سال بعد مردان نمكي بعدي بابيل و كلنگ و بولدوزر و ديناميت لت و پار ميشوند به غير از مرد نمكي 4 كه به وسيله كارشناسان سالم از زير نمك بيرون كشيده ميشود.
***
مكان: يكي از اتاقهاي رختشويخانه زنجان
زمان: هماكنون
مردان نمكي 2 تا 5 در كنار هم خوابيدهاند.
مرد نمكي 3: بچهها كله من به نظرتون الان كجاست؟
مرد نمكي 4: به نظر من پودر كله تو رو به همراه نمك و ماسه تو يه روز برفي ريختن تو جاده زنجان ـ طارم تا ماشينا ليز نخورن.
مرد نمكي 5: پاهاي منم ميتوني بگي كجاست؟
مرد نمكي 4: پودر پاي چپ رو ريختن تو جاده زنجان ـ قزوين، نصف پودر پاي راستت رو تو خيابون سعدي و نصف ديگه رو هم زمستون چند سال قبل تو خيابون گاوازنگ ريختن.
مرد نمكي 2 به مرد نمكي4: خوش به حالت باز تو تو اين زمستون سرد زنجان لباس داري ولي ما چيكار كنيم؟ صد دفعه بهشون ميگم يه بخاري بدون دودكش واسمون بخرن تا ما تو اين اتاق يخ نزنيم ولي كو گوش شنوا.
مرد نمكي 4: نه نترس يكي از مسئولان قول دادن واسموم لباس بخرن خودش هم ماركدار!
مرد نمكي 2: كاش هيچ وقت پامون رو تو اون غار لعنتي نميذاشتيم، كاش هيچ وقت اونجا زلزله نمياومد، كاش هيچ وقت ما رو پيدا نميكردن، كاهش هيچ وقت تيكه پاره نميشديم، اصلاً كاش هيچ وقت به دنيا نمياومديم.
پاركينگ طبقاتي: هديهاي بزرگ از سوي شهرداري زنجان به شهروندان، يكي از آرزوهاي ديرين جديد شده مردم زنجان. ساختماني چهارطبقه در حرف و خيال. چالهاي بزرگ در مركز شهر كه به زودي قرار است پرشود.
مديريت شهري: ها؟ چي؟ چي گفتي…؟ الو … نميشنوم.
شهردار: سمتي در شهرداري كه بعضي موقعها هست، بعضي موقعها نيست. هر موقع كه نيست، شورا دنبالش است، هرموقع كه هست شورا دنبال گزينه بعدي است. دركل باشد يا نباشد مجسمهاش هميشه در مقابل ساختمان شهرداري حي و حاضر است.
چاله، چوله: آنقدر تابه حال گفتهايم كه خسته شدهايم، پس بيخيال.
خط كشي خيابانها: خط سفيد رنگي كه معمولاً در خيابانهاي شهرها ديده ميشود به غير از زنجان. احتمالاً زنجان شهر نيست يا شهرداري خط كش ندارد يا هردو گزينه صحيح است.
طرح سبزهميدان: طرحي كه از زمان مردان نمكي به جا مانده و هنوز هم اجرا نشده است. انشاءا…، گوش شيطان كر با محاسبات دقيق رياضيدانان دنيا، تا 4000 سال ديگر اين طرح به بهرهبرداري ميرسد.
بلوار، بلوار، بلوار…
اين كلمهاي است كه ميليونها انسان همه روزه در ميدان انقلاب زنجان بر زبان جاري ميكنند تا شايد دل راننده به حالشان بسوزد و آنها را تا بلوار آزادي سوار كند.
به گفته ”ديويد مكلارن“ زبانشناس برجسته دانشگاه ”آكسفورد“ انگلستان تمام رانندگان دنيا در همه كشورها به كلمه بلوار حساسيت داشته و اين شكل تنها مختص رانندگان زنجاني نيست.
به اعتقاد اين كارشناس كلمه بلوار ريشه در تاريخ اساطيري يونان دارد.
وي اصل ماجرا را اينچنين بيان ميكند: 1000 سال قبل از ميلاد مسيح در يونان باستان منطقهاي طلسم شده بود كه اگر يك گاري، مسافري به آن مقصد سوار ميكرد: پس از يك هفته بلاهاي مختلفي بر سر گاريچي ميآمد. ”بلوار“ نيز نماد بدشانسي در يونان بود و به همين دليل امپراتور يونان نام آن منطقه را بلوار گذاشت. پس از اين، اين كلمه به تمام نقاط جهان انتقال يافت.
بلوار، بلوار، بلوار…
به سراغ يكي از اين بلوارگويان كه پيرمردي است رفتهايم تا نظرش را در مورد اين مسير بپرسيم:
س: ميتونم بپرسم كه شما از كي منتظريد تا يك تاكسي شما را به مقصد بلوار سوار كند؟
ج: از وقتي كه يادم مياد.
س: خب، پدرجان از كي يادتون مياد؟
ج: يادم نمياد، چون دچار فراموشي شدم.
س: حالا يادتون مياد كه از كي يادتون نمياد؟
ج: چي يادم مياد كه يادم نمياد؟
س: هيچي پدرجان، خداحافظ.
خب حالا سراغ يك جووني كه زير پاش علف سبز شده ميريم كه داره ميگه: بلوار، بلوار
س: شما الان داريد چكار ميكنيد؟
ج: دارم علف پرورش ميدم.
س: وسط خيابون؟
ج: راستي يه روزي ميخواستم برم بلوار، آنقدر گفتم بلوار، بلوار كه زير پام علف سبز شد، علف هم الان خيلي گرونه، بنابراين تصميم گرفتم تو اينجا علف پرورش بدم. در اينجا هم از رانندگان تاكسي هم تشكر ميكنم كه مشوق من بودن.
بلوار، بلوار، بلوار…
البته لازم به ذكر است كه اين مشتي از خروار است.
اشاره: يادتان باشد تابستان امسال قرار بود جكيچان براي حضور در مسابقات جهاني كونگفو به زنجان بيايد. اين خبر كلي سروصدا كرد ولي هرطور بود جكيچان به زنجان نيامد و تمامي خبرها تكذيب شد.
حال اگر او به زنجان ميآمد به نظرتان خاطرات او از زنجان چه بود؟ نميدانيد؟ مي خواهيد بدانيد؟ پس مطلب زيرا را حتماً بخوانيد:
روز اول: امروز با هواپيما در فرودگاه زنجان فرود آمديم. از هواپيما پياده شديم ولي هرچه دنبال تاكسي گشتيم، نبود. به جاده نزديك فرودگاه رفتيم پس از حدود نيم ساعت يك وانت عهد بوق ايستاد و ما را سوار كرد. اسم جاده را از راننده پرسيديم، چيزي در مايههاي ”سير“ بود. جاده نگو، بزرگراه، فقط چيزي كه نداشت: علائم ايمني، امنيت و عرض كافي بود. به هر زحمتي بود به شهر رسيديم.
فقط كمي حالت تهوع داشتيم و حالمان بد بود. با همان وانت خودمان را به هتل رسانديم.
روز دوم: امروز تا 10 صبح خوابيدم، آخر خيلي خسته بوديم. صبحانه را خورديم و براي گردش به سطح شهر رفتيم. از مردم پرسيديم كه جاي ديدني شهرتان كجاست، گفتند خيابان سعدي. اين خيابان سه بخش داشت: جنوبي، وسط، شمالي ما هم در اين خيابان چرخي زديم ولي چيز جالبي نديديم. روم به ديوار، گلاب به رويتان پس از مقداري گشت و گذار در شهر، دنبال WC گشتيم ولي هرچه قدر گشتيم پيدا نكرديم تا اينكه در حوالي سبزهميدان و در نزديكي بازار يك WC عمومي پيدا كرديم و داخل شديم ولي در كمال ناباوري ديديم WCهايشان پنجره ندارد. چارهاي نداشتيم. موقع خروج از WC هم از ما پول گرفتند ولي ما ندانستيم آن پول براي چيست.
روز سوم: امروز قصد داريم برويم به ديدن مسابقات. در مقابل هتل يك تاكسي دربست گرفتيم و به طرف ورزشگاه رفتيم. موقع پياده شدن راننده تاكسي گفت كه قابل ندارد ما هم تشكر كرديم و رفتيم ولي يكهو راننده از تاكسي پياده شد و يقه من را گرفت و گفت: تعارف سرت نميشود من گفتم: ”وات ايز تعارف“ در هر صورت 5000 تومان از من گرفت و در عوض من هم معني تعارف را فهميدم. سالن پر بود از تماشاگر و آنها شعارهايي در مايههاي توپ و تانك ميدادند. از يكي پرسيديم اينها چه ميگويند، گفت كه به زبان فارسي ميگويند: جكي جان دوستت داريم در كل ما با اين شعارها كلي كيف كرديم.
روز چهارم: امروز قصد داريم به جايي نرويم و فقط تلويزيون نگاه ميكنيم. شب تلويزيون را روشن كرديم و به شبكه محلي زنجان نگاه كرديم. اول يك فيلم از من نشان داد كه در گوشه بالاي سمت چپ يك علامت سياه بود و روي آن آرم شبكه استاني زنجان بود. در بعضي از قسمتهاي فيلم نيز بر روي هنرپيشههاي زن يك مربع سياه حركت ميكرد. پس از فيلم سينمايي نيز يك برنامه نشان داد كه مجري آن هي ميگفت: تشويخ، تشويخ بقيه روزها را هم خودتان پيشبيني كنيد.
شما كارمند ادارهتان هستيد، از كار كردن خسته شدهايد، الان حدود 33 سال است كه به مسافرت نرفتهايد و آن مسافرت هم موقعي است كه شما تازه به دنيا آمده بوديد و چيزي از آن مسافرت به ياد نداريد. جديداً با وامهاي بلندمدت بانكي و غيربانكي يك لگن خريدهايد، خوشحاليد، نميدانيد چه كار كنيد. در خانه تلويزيون را باز ميكنيد، تلويزيون اخبار پخش ميكند، گوينده خبر، يك خبر خوش ديگري را اعلام ميكند، به سهميه بنزين شما 100 ليتر اضافه شده و اسم آن هم سهميه تعطيلات اين هفته و دو هفته بعد است، خوشحال ميشويد، داد ميكشيد، هوار ميكشيد، زنتان ميآيد و ميگويد: چه خبر است؟ بعد اينكه فهميد چه خبر است، او هم با شما همراه ميشود، داد ميكشيد، هوار ميكشيد. پسرتان هم ميآيد و جريان را ميپرسد. حالا هرسه تايي داد ميكشيد، هوار ميكشيد. پدر و مادرتان هم با شما زندگي ميكنند، آنها هم ميآيند ولي آنها داد و هوار نميكشند، چون حقوق بازنشستگيشان اجازه هرگونه دلخوشي را از آنها گرفته. برنامهريزي ميكنيد تا فردا به سفر برويد، سوار لگنتان ميشويد و به طرف پمپ بنزين ميرويد. كارت سوختتان را وارد ميكنيد. بنزين ميزنيد، باك ماشين پر ميشود. قيمت بنزين را پرداخت ميكنيد. سوار لگنتان ميشويد. پدال گاز را فشار ميدهيد تا هرچه زودتر به بازار برويد و براي مسافرت فردا وسايل بخريد. ناگهان يادتان ميافتد كه كارت سوختتان را در پمپ بنزين جا گذاشتهايد. فوري به طرف پمپ بنزين حركت ميكنيد. به كارگر پمپ بنزين ماجرا را توضيح ميدهيد ولي او ميگويد كه كارتتان را نديده. اعتراض ميكنيد كه چرا دستگاهها در صورت ماندن كارت در آن بوقي، چيزي نميزنند. او هم ميگويد: ما اين دستگاهها را بدون بوق خريدهايم. با جايگاهدار دعواتان ميشود. اعصابتان به كلي به هم ريخته، سوار لگنتان ميشويد، سرعتتان زياد است. با يك ماشين مدل بالا تصادف ميكنيد، تقصير شماست، بيمه بدنه هم نداريد. در را باز ميكنيد و پياده ميشويد. با راننده ماشين مدل بالا بحث ميكنيد كه يكدفعه يك خوردوي ديگر با سرعت بالا با خودرو شما برخورد ميكند و به آسمان ميرود و به زمين بازميگردد. موبايلتان را درميآوريد تا به پليس اطلاع دهيد، موبايلتان آنتن نميدهد، چون كل شبكه موبايل قطع است. كارت تلفنتان را از جيب درميآوريد و به طرف كيوسك تلفن حركت ميكنيد. كارتتان را وارد دستگاه تلفن ميكنيد و به پليس زنگ ميزنيد. كارتان تمام شده، گوشي را ميگذاريد و به طرف لگنتان حركت ميكنيد. ناگهان صداي بوقي توجه شما را به خود جلب ميكند. به طرف باجه تلفن نگاه ميكنيد. كارت تلفنتان جا ماند و بوق از دستگاه تلفن است!
ا
بيماري پدر بزرگ، عابربانك و باقي قضايا
بعد از افطار نشستهايد و داريد با خانواده سريال تماشا ميكنيد. ناگهان حال پدربزرگتان خراب ميشود. پدرتان در خانه نيست و شما فعلاً مرد اول خانهايد. به 115 زنگ ميزنيد، آمبولانس ميآيد و پدربزرگتان را سوار آمبولانس ميكنيد در بين راه سهميه بنزين آمبولانس تمام ميشود و شما را پياده ميكند. سوار يك تاكسي ميشويد و پدربزرگتان را به بيمارستان ميرسانيد، پدربزرگتان را بستري ميكنند ولي يكي از داروها در داروخانه بيمارستان وجود ندارد و شما حتماً بايد اين دارو را از داروخانههاي سطح شهر تهيه كنيد.
مهر آمد و بوی دفتر آورد...
.
.
.
.
به زودی...
الان حدود 80 روز است که چیزی ننوشته ام،نه اینکه نخواهم چیزی بنویسم،نه،راستش را بخواهید یک روز قلم بود کاغذ نبود،یک روز کاغذ بود قلم نبود،یک روز هر دو بود حسش نبود،یک روز حسش بود آندو نبودند،یکروز هر سه بودند اینترنت نبود،یک روز هم اینترنت بود آن سه نبودند،بعضی وقتها هم همه بودند و من نبودم!!!!
آنقدر چیزی ننوشتیم که کم مانده بود طبع شوخ طبعیمان از حالت «طنزیم!» خارج شود و فاجعه ملی رخ دهد! که در پی دعای خیر مردم همیشه در صحنه و به همت جمعی از بزرگان طنز پردازی ایران ،نمک کافی به خون اینجانب تزریق شد(خودش هم ید دار) و هم اکنون نیز در یکی از دارالمجانین های مجهز پایتخت در حال معالجات تکمیلی می باشم.
تا بعد،زت زیاد
coming sooooon
زندگی کوتاهر از آن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی تر
از آنند که بشکنند.فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشم

حیوانات موذی
هفته پيش يكي از عزيزان آمد و خبرنگاران را به حيوانات موذي تشبيه كرد. پس از آن مطالب زيادي در مورد حيوانات موذي در روزنامه نوشته شد. من نيز خواستم در مورد حيوانات موذي مطلب بنويسم، ديدم اگر در مورد حيوانات موذي چيزي بنويسم امكان دارد جو متشنج شود، پس در مورد حيوانات موذي چيزي ننوشتم و سكوت اختيار كردم.
از طرفي دوستان هم هي به من ميگفتند پس كي ميخواهي در مورد حيوانات موذي مطلب بنويسي؟ من هم ميگفتم بر فرض كه من در مورد حيوانات موذي مطلب نوشتم و آن عدهاي كه ما را به حيوانات موذي تشبيه كرده بودند ناراحت شدند و آمدند به من پيفپافي، حشرهكشي چيزي زدند، تكليف چيست؟ آن وقت شما خوشتان ميآيد بيمرد نمكي شويد؟ آنها هم گفتند، نه. روزها گذشت و مطالبي كه در مورد حيوانات موذي در روزنامهها و وبسايتها نوشته ميشد زياد شد و من همچنان در مورد حيوانات موذي مطلبي ننوشتم تا اينكه پريروز همان كسي كه خبرنگاران را به حيوانات موذي تشبيه كرده بود به كار اشتباه خود (يعني تشبيه كردن خبرنگاران به حيوانات موذي) اعتراف كرد و از خبرنگاران استان عذرخواهي كرد و گفت كه ميخواسته بگويد مگس كه يك دفعه هل شده و گفته حيوانات موذي (عجب دليل قانعكنندهاي) و بدينوسيله همه چيز تمام شد و معاون استاندار به خير و ما را به سلامت. ما هم كه ديديم مانند پايانسريالهاي ايراني همه چيز دارد به خوبي و خوشي تمام ميشود، گفتيم كه تا اينجا در مورد حيوانات موذي چيزي ننوشتهايم، حالا هم كه همه چيز به خوبي و خوشي تمام شد، پس در مورد حيوانات موذي چيزي ننويسيم بهتر است. بدينوسيله از خوانندگان عزيز به خاطر ننوشتن مطلب در مورد حيوانات موذي، طي اين هفته خصوصاً نپرداختن به موضوع حيوانات موذي در اين مطلب! عذرخواهي ميكنم.
فيلترينگ و تاريخچه آن
از آنجايي كه تشخيص خوب از بد كار بسيار مشكلي براي عامه مردم (يا عوام) ميباشد هميشه عدهاي خاص (يا خواص) وجود دارند كه قوه تشخيصشان بسيار بالاست و در تشخيص خوب از بد تخصص دارند. اين عده خاص بدها را از خوبها جدا كرده و دسترسي به بدها را ناممكن ميكنند. به اين عمل خوب و انساني در اصطلاح فيلترينگ ميگويند.
دانشگاه
دانشگاه: پشت بزرگترين سد دنيا قرار دارد. قديميها ميگفتند دانشگاه مانند قيف وارونه است كه طرف ورودي آن باريك و طرف خروجي آن گشاد است. ولي امروز با طرح پذيرش فلهاي دانشجو، طرف باريك قيف از طرف گشاد آن، گشادتر شده است.
دانشجو: يك زماني اين كلمه براي خود كلي پرستيژ و كلاس داشت ولي امروزه تقريباً همه دانشجو شدهاند و اعتبار اوليه آن از بين رفته است.
غذاي دانشگاه: تنها كاربرد آن پر كردن معده دانشجويان و رفع گرسنگي آنان است و پس از نوشجان كردن آن، معده دچار يك سري فعل و انفعالات شيميايي و فيزيكي ميشود كه البته كمكم به آن عادت ميكنيد.
شهر من را لايق من كرد و رفت
نامه محرمانه
مرد نمكي
از: مرد نمكي
به: عضو مستعفي شوراي شهر
هنوز شعارهاي زمان انتخابات شما يادم نرفته است. يادت است كه در يكي از پوسترهايت نوشته بودي شهر من لايق تو نيست تلاش خواهم كرد يا در يكي ديگر زنجان را به روستا تشبيه كرده بودي و زير عكست نوشته بودي همت كنيم شهرش كنيم. ولي خداييش عجب سرعت عملي داري كه توانستي در اين مدت كم به تمام شعارهايت جامه عمل بپوشاني، بابا ايول خوشمان آمد، واقعاً كه مرد عملي.
اشاره: چند روزي است كه پيادهروهاي تازه نصب شده خيابان سعدي (حد فاصل ميدان انقلاب و چهارراه سعدي) را حفاري كردهاند، بدين منظور سراغ مسئول اين پروژه رفتهايم. مصاحبه زير را بخوانيد:
كمي ميشود در مورد تاريخچه حفاري پيادهرو براي خوانندگان روزنامه توضيح دهيد؟
براساس شواهد موجود 1000 سال قبل از ميلاد مسيح، زنجانيها قبل از يونانيها به تكنولوژي كندن پيادهرو دست يافتند و اين عمل نيز قانون هنر نزد ايرانيان خصوصاً زنجانيان است و بس را اثبات ميكند.
البته اين يك نمونه از هنر شهرسازي ماست كه متأسفانه به دليل عدم اطلاعرساني، كسي از اين موضوع در سطح دنيا اطلاعي ندارد و همه فكر ميكنند يونانيها مبتكر اين كار بودهاند.
فرهنگستان(1)
سفرهاي درون شهري
اتوبوس: خودروي جمعي بزرگي كه با گرفتن شخصيتهاي مسافران! آنها را در سطح شهر جابهجا ميكند. يكي از دلايل لاغر بودن زنجانيها هم شلوغ بودن اتوبوسها اعلام شده است. براساس برخي روايات اتوبوس جد پدري مينيبوس است.
40 سال بعد
به نظر شما اخبار 40 سال بعد روزنامه چه چيزهايي خواهد بود؟ نميدانيد؟ ميخواهيد بدانيد؟ نمونهاي از اين اخبار را ميتوانيد بخوانيد:
ـ حسين شعباني بار ديگر بر عضويت خود در شوراي شهرستان زنجان تأكيد كرد. وي عصر ديروز با ارسال نامهاي با مهر و سربرگ شوراي شهرستان به دفتر روزنامه، خود را همچنان يكي از اعضاي شورا دانست. رئيس 41 سال پيش شوراي شهرستان زنجان در بخشي از اين نامه آورده است: ”اينجانب همچنان يكي از اعضاي شورا ميباشم ولي عدهاي معلومالحال و مجهولالهويه! با ارائه گزارش چندين جلسه غيبت غيرواقعي براي اينجانب، مرا به صورت غيرقانوني از شورا عزل كردند، ولي باتوجه به كهولت سن، حال پيگيري اين موضوع را نداشته و تمام سعي خود را در اين آخر عمري صرف پرورش نوهها و نتيجههاي خود خواهم كرد“.