تبليغاتX
مرد نمکی
طنز نویسی روزانه بسی سخت تر و مشکل تر از بیداری شبانه است!

بلوار، بلوار، بلوار…
اين كلمه‌اي است كه ميليونها انسان همه روزه در ميدان انقلاب زنجان بر زبان جاري مي‌كنند تا شايد دل راننده به حالشان بسوزد و آنها را تا بلوار آزادي سوار كند.
به گفته ”ديويد مك‌لارن“ زبان‌شناس برجسته دانشگاه ”آكسفورد“ انگلستان تمام رانندگان دنيا در همه كشورها به كلمه بلوار حساسيت داشته و اين شكل تنها مختص رانندگان زنجاني نيست.
به اعتقاد اين كارشناس كلمه بلوار ريشه در تاريخ اساطيري يونان دارد.
وي اصل ماجرا را اينچنين بيان مي‌كند: 1000 سال قبل از ميلاد مسيح در يونان باستان منطقه‌اي طلسم شده بود كه اگر يك گاري، مسافري به آن مقصد سوار مي‌كرد: پس از يك هفته بلاهاي مختلفي بر سر گاريچي مي‌آمد. ”بلوار“ نيز نماد بدشانسي در يونان بود و به همين دليل امپراتور يونان نام آن منطقه را بلوار گذاشت. پس از اين، اين كلمه به تمام نقاط جهان انتقال يافت.
بلوار، بلوار، بلوار…
به سراغ يكي از اين بلوارگويان كه پيرمردي است رفته‌ايم تا نظرش را در مورد اين مسير بپرسيم:
س: مي‌تونم بپرسم كه شما از كي منتظريد تا يك تاكسي شما را به مقصد بلوار سوار كند؟
ج: از وقتي كه يادم مياد.
س: خب، پدرجان از كي يادتون مياد؟
ج: يادم نمياد، چون دچار فراموشي شدم.
س: حالا يادتون مياد كه از كي يادتون نمياد؟
ج: چي يادم مياد كه يادم نمياد؟
س: هيچي پدرجان، خداحافظ.
خب حالا سراغ يك جووني كه زير پاش علف سبز شده مي‌ريم كه داره مي‌گه: بلوار، بلوار
س: شما الان داريد چكار مي‌كنيد؟
ج: دارم علف پرورش مي‌دم.
س: وسط خيابون؟
ج: راستي يه روزي مي‌خواستم برم بلوار، آنقدر گفتم بلوار، بلوار كه زير پام علف سبز شد، علف هم الان خيلي گرونه، بنابراين تصميم گرفتم تو اينجا علف پرورش بدم. در اينجا هم از رانندگان تاكسي هم تشكر مي‌كنم كه مشوق من بودن.
بلوار، بلوار، بلوار…
البته لازم به ذكر است كه اين مشتي از خروار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 17:10  توسط مرد نمکی  | 

اشاره: يادتان باشد تابستان امسال قرار بود جكي‌چان براي حضور در مسابقات جهاني كونگ‌فو به زنجان بيايد. اين خبر كلي سروصدا كرد ولي هرطور بود جكي‌چان به زنجان نيامد و تمامي خبرها تكذيب شد.
حال اگر او به زنجان مي‌آمد به نظرتان خاطرات او از زنجان چه بود؟ نمي‌دانيد؟ مي خواهيد بدانيد؟ پس مطلب زيرا را حتماً بخوانيد:
روز اول: امروز با هواپيما در فرودگاه زنجان فرود آمديم. از هواپيما پياده شديم ولي هرچه دنبال تاكسي گشتيم، نبود. به جاده نزديك فرودگاه رفتيم پس از حدود نيم ساعت يك وانت عهد بوق ايستاد و ما را سوار كرد. اسم جاده را از راننده پرسيديم، چيزي در مايه‌هاي ”سير“ بود. جاده نگو، بزرگراه، فقط چيزي كه نداشت: علائم ايمني، امنيت و عرض كافي بود. به هر زحمتي بود به شهر رسيديم.
فقط كمي حالت تهوع داشتيم و حالمان بد بود. با همان وانت خودمان را به هتل رسانديم.
روز دوم: امروز تا 10 صبح خوابيدم، آخر خيلي خسته بوديم. صبحانه را خورديم و براي گردش به سطح شهر رفتيم. از مردم پرسيديم كه جاي ديدني شهرتان كجاست، گفتند خيابان سعدي. اين خيابان سه بخش داشت: جنوبي، وسط، شمالي ما هم در اين خيابان چرخي زديم ولي چيز جالبي نديديم. روم به ديوار، گلاب به رويتان پس از مقداري گشت و گذار در شهر، دنبال WC گشتيم ولي هرچه قدر گشتيم پيدا نكرديم تا اينكه در حوالي سبزه‌ميدان و در نزديكي بازار يك WC عمومي پيدا كرديم و داخل شديم ولي در كمال ناباوري ديديم WCهايشان پنجره ندارد. چاره‌اي نداشتيم. موقع خروج از WC هم از ما پول گرفتند ولي ما ندانستيم آن پول براي چيست.
روز سوم: امروز قصد داريم برويم به ديدن مسابقات. در مقابل هتل يك تاكسي دربست گرفتيم و به طرف ورزشگاه رفتيم. موقع پياده شدن راننده تاكسي گفت كه قابل ندارد ما هم تشكر كرديم و رفتيم ولي يكهو راننده از تاكسي پياده شد و يقه من را گرفت و گفت: تعارف سرت نمي‌شود من گفتم: ”وات ايز تعارف“ در هر صورت 5000 تومان از من گرفت و در عوض من هم معني تعارف را فهميدم. سالن پر بود از تماشاگر و آنها شعارهايي در مايه‌هاي توپ و تانك مي‌دادند. از يكي پرسيديم اينها چه مي‌گويند، گفت كه به زبان فارسي مي‌گويند: جكي جان دوستت داريم در كل ما با اين شعارها كلي كيف كرديم.
روز چهارم: امروز قصد داريم به جايي نرويم و فقط تلويزيون نگاه مي‌كنيم. شب تلويزيون را روشن كرديم و به شبكه محلي زنجان نگاه كرديم. اول يك فيلم از من نشان داد كه در گوشه بالاي سمت چپ يك علامت سياه بود و روي آن آرم شبكه استاني زنجان بود. در بعضي از قسمتهاي فيلم نيز بر روي هنر‌پيشه‌هاي زن يك مربع سياه حركت مي‌كرد. پس از فيلم سينمايي نيز يك برنامه نشان داد كه مجري آن هي مي‌گفت: تشويخ، تشويخ بقيه‌ روزها را هم خودتان پيش‌بيني كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:36  توسط مرد نمکی  | 

شما كارمند اداره‌تان هستيد، از كار كردن خسته شده‌ايد، الان حدود 33 سال است كه به مسافرت نرفته‌ايد و آن مسافرت هم موقعي است كه شما تازه به دنيا آمده بوديد و چيزي از آن مسافرت به ياد نداريد. جديداً با وامهاي بلندمدت بانكي و غيربانكي يك لگن خريده‌ايد، خوشحاليد، نمي‌دانيد چه كار كنيد. در خانه تلويزيون را باز مي‌كنيد، تلويزيون اخبار پخش مي‌كند، گوينده خبر، يك خبر خوش ديگري را اعلام مي‌كند، به سهميه بنزين شما 100 ليتر اضافه شده و اسم آن هم سهميه تعطيلات اين هفته و دو هفته بعد است، خوشحال مي‌شويد، داد مي‌كشيد، هوار مي‌كشيد، زنتان مي‌آيد و مي‌گويد: چه خبر است؟ بعد اينكه فهميد چه خبر است، او هم با شما همراه مي‌شود، داد مي‌كشيد، هوار مي‌كشيد. پسرتان هم مي‌آيد و جريان را مي‌پرسد. حالا هرسه تايي داد مي‌كشيد، هوار مي‌كشيد. پدر و مادرتان هم با شما زندگي مي‌كنند، آنها هم مي‌آيند ولي آنها داد و هوار نمي‌كشند، چون حقوق بازنشستگي‌شان اجازه هرگونه دلخوشي را از آنها گرفته. برنامه‌ريزي مي‌كنيد تا فردا به سفر برويد، سوار لگنتان مي‌شويد و به طرف پمپ بنزين مي‌رويد. كارت سوختتان را وارد مي‌كنيد. بنزين مي‌زنيد، باك ماشين پر مي‌شود. قيمت بنزين را پرداخت مي‌كنيد. سوار لگنتان مي‌شويد. پدال گاز را فشار مي‌دهيد تا هرچه زودتر به بازار برويد و براي مسافرت فردا وسايل بخريد. ناگهان يادتان مي‌افتد كه كارت سوختتان را در پمپ بنزين جا گذاشته‌ايد. فوري به طرف پمپ بنزين حركت مي‌كنيد. به كارگر پمپ بنزين ماجرا را توضيح مي‌دهيد ولي او مي‌گويد كه كارتتان را نديده. اعتراض مي‌كنيد كه چرا دستگاهها در صورت ماندن كارت در آن بوقي، چيزي نمي‌زنند. او هم مي‌گويد: ما اين دستگاهها را بدون بوق خريده‌ايم. با جايگاه‌دار دعواتان مي‌شود. اعصابتان به كلي به هم ريخته، سوار لگنتان مي‌شويد، سرعتتان زياد است. با يك ماشين مدل بالا تصادف مي‌كنيد، تقصير شماست، بيمه بدنه هم نداريد. در را باز مي‌كنيد و پياده مي‌شويد. با راننده ماشين مدل بالا بحث مي‌كنيد كه يكدفعه يك خوردوي ديگر با سرعت بالا با خودرو شما برخورد مي‌كند و به آسمان مي‌رود و به زمين بازمي‌گردد. موبايلتان را درمي‌آوريد تا به پليس اطلاع دهيد، موبايلتان آنتن نمي‌دهد، چون كل شبكه موبايل قطع است. كارت تلفنتان را از جيب درمي‌آوريد و به طرف كيوسك تلفن حركت مي‌كنيد. كارتتان را وارد دستگاه تلفن مي‌كنيد و به پليس زنگ مي‌زنيد. كارتان تمام شده، گوشي را مي‌گذاريد و به طرف لگنتان حركت مي‌كنيد. ناگهان صداي بوقي توجه شما را به خود جلب مي‌كند. به طرف باجه تلفن نگاه مي‌كنيد. كارت تلفنتان جا ماند و بوق از دستگاه تلفن است!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:34  توسط مرد نمکی  | 

۱۸=۲۴

18=24

18=24

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:25  توسط مرد نمکی  | 
مشكلات تأمين زمين براي چمنهاي مصنوعي زنجان حل شد.
بنا به گفته رئيس سازمان كه به ورزش مربوط است، پس از رايزنيهاي گسترده و طولاني با جمعي از عوامل مرتبط و غيرمرتبط با اين مسئله، مشكل تأمين زمين براي 15 چمن مصنوعي حل شده و در آينده‌اي نزديك به بهره‌برداري خواهند رسيد. وي همچنين محل اين زمينها را به دليل كوچكي شهر زنجان و نبود زمين با كاربري ورزشي در زنجان، در ساير استانها اعلام كرد. با افتتاح اين پرژوه‌ها انقلاب بزرگي در زمينه فوتبال در استان زنجان رخ خواهد داد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:38  توسط مرد نمکی  |