خبرگزاري دانشجويان ايران - زنجان
خبرنگاران اخراجی روزنامه "مردم نو" با وجود گذشت بیش از یک ماه از شکایت خود برای پیگیری حقوق صنفی شان، هنوز به نتیجه ای نرسیده اند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه زنجان، این خبرنگاران، در پی اخراج خود توسط مدیر مسئول و صاحب امتیاز روزنامه مردم نو به سازمان کار و آموزش فنی و حرفه ای استان زنجان مراجعه کردند تا از طریق قانونی به حقوق خود دست یابند ولی با گذشت 34 روز از شکایت خود، شعبه اول هیئت تشخیص این سازمان هنوز رایی در خصوص این پرونده اعلام نکرده است.
مشهد مقدس-اطراف حرم-فروردین۸۷
ماجراهای کلان کندداری
پایان کار
با کمک عزیزنسین!
و به اهتمام خودم
شما بازنشسته هستید و بالاخره پس از 75 درصد قرن زندگی صاحب خانهای کوچک شدهاید ولی هنوز پایان کار «منزلتان» را نگرفتهاید. با این حال «منزل» محترمتان در آنجا مستقر شده است. راهی اداره «کلانکندداری» میشوید تا برای دریافت پایان کار اقدام کنید. به «اطلاعات» اداره مراجعه کرده و موضوع را اطلاع میدهید آقای«نمیدانم» مسئول «اطلاعات» با فعل «نمیدانم» شما را به طبقه هفتم اداره، آقای «موقشنگیان» پاس میدهد. آسانسور خراب است و شما از پلهها روانه دیدار با «موقشنگیان» میشوید. وارد اتاق که شدید، میبینید نوری خیره کننده از کله یک نفر ساطع میشود. نزدیک منبع نور میروید و از او سراغ «موقشنگیان» را میگیرید. صاحب کلهنورانی در جواب شما میگوید: بفرمایید خودم هستم، فرمایش؟ خندهتان میگیرد و میگویید: ولی در کله شما که شپشها سرسره بازی میکنند، البته در دلتان. «موقشنگیان» مدارک لازم جهت دریافت پایان کار را به شما اطلاع میدهد: 1) فتوکپی تمام صفحات شناسنامههای تمامی اعضای «منزل».
1) فتوکپی تمامی نقشههای موجود در «منزل» اعم از نقشههای زمینی، هوایی و دریایی.
2) کپی تمامی صفحات سند« منزل»، ماشین، موتور.
3) فتوکپی اولین و آخرین مدارک تحصیلی اولین و آخرین فرد « منزل».
4) پوشه در رنگهای مختلف، ترجیحاً سیمی.
5) کفش آهنی، خیلی.
راهی «منزل» میشوید و با یک وانت مدارک مورد نیاز را به چاپخانه میبرید تا از آنها کپی بگیرید. یک هفته بعد به چاپخانه مراجعه کرده و مدارک را که به اندازه بار یک کامیون میباشد تحویل میگیرید و به طبقه اول اداره، آقای «سهسوتیان» تحویل میدهید. در اتاق یک شخص را در حالت «اسلوموشن» پیدا میکنید. دنبال یک «دکمه» میگردید تا با فشار دادن آن «سهسوتیان» را به حالت سریع برگردانید ولی پیدا نمیکنید. «سهسوتیان» درست پس از 10 دقیقه از حضور شما در اتاق، جمله « برو هفته بعد بیا» را به طور کامل بیان میکند. حال شما سه گزینه پیش رو دارید:
1) با عصبانیت بگویید: یک هفته؟ مرد حسابی مگر میخواهی با ایرانسل sms بفرستی که یک هفته طول بکشد؟!
2) بروید و هفته بعد بیایید.
3) سومی هم یادتان نمیآید.
شما با قاطعیت گزینه سوم را انتخاب میکنید ولی با قاطعیت یادتان نمیآید چکار باید بکنید. از جر و بحث هم منصرف میشوید چون تا او بیاید جواب شما را بدهد، یک ساعت طول میکشد. بنابراین مانند شهروندان نمونه میروید یک هفته بعد میآیید. هفته بعدتر، هفته بعدترش.... این هفتهها تکرار میشوند تا بالاخره هفته هفتم«سهسوتیان» پرونده شما را آماده میکند.
با خوشحالی مدارک را تحویل میگیرید و راهی شعبه دوم نزد آقای «شایسته سالاریان» میشوید. شعبه دوم اداره درست آنور شهر است.
آقای «شایسته سالاریان» که فوقلیسانس است در زیرزمین شعبه دوم کار میکند. وارد زیرزمین که میشوید ترس برتان میدارد. به هر حال وارد اتاق میشوید و چهرهای مظلوم توجه شما را به خود جلب میکند که یکضرب در حال کارکردن است. با دیدن شما از جا برخاسته و سلام گرمی تحویلتان میدهد. تعجب کرده و به این طرف و آن طرفتان نگاه میکنید. ولی او با شماست. دست داده و مدارک را تحویل میدهید. با دقت به مدارک نگاه کرده و در عرض پنج دقیقه کار شما را راه میاندازد و میگوید: کار شما در این بخش تمام است. فقط آقای «سهسوتیان» پرونده شما را کامل بررسی نکرده است. لطف فرموده و پروندهتان را دوباره پیش او ببرید تا کامل کند. ناراحت میشوید، عصبانی میشوید، کممانده منفجر شوید. ولی به دلیل ادب و احترام و درستکاری «شایستهسالاریان» چیزی نمیگویید. مدارکتان را برمیدارید و از وی تشکر کرده و میروید شعبه یک، پیش «سهسوتیان». به اتاقش وارد میشوید ولی وی را نمیبینید. از شخص حاضر در اتاق سراغ «سهسوتیان» را میگیرید. طرف جواب میدهد: آقای «سهسوتیان» همین امروز به ریاست واحد «سرعت و نقش آن در رضایت اربابرجوع» ارتقا یافتند و مراسم معارفه ایشان نیز هماکنون در مرکز همایشهای اداره با حضور خبرنگاران خارجی و داخلی در حال پیگیری است، از امروز هم «سرجاییان» به عنوان کارمند جدید، کارهای «سهسوتیان» را انجام خواهد داد.
حال دنبال «سرجاییان» میگردید، طبقه اول، طبقه هفتم، طبقه دوم، طبقه پنجم، ... تا بالاخره در اتاق خودش پیدا میکنید ولی همین که وارد اتاق میشوید وقت ناهار وکارهای دیگر میشود تا کارمندان عزیز هم ناهار بخورند و کارهای دیگر بکنند، وقت اداری تمام میشود.
میروید فردا میآیید... پس فردا.... پس اون فردا.... فردای پس اون فردا....
یک سال مانده تا به سلامتی صددرصد، صد ساله شوید که بالاخره پایان کار «منزل» مبارکتان را از اداره « کلان کندداری» میگیرید. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. باران شدیدی در حال باریدن است. در کنار خیابان منتظر تاکسی میمانید. بمانید! حتماً پیدا میشود.
ناچار میشوید دربست بگیرید. هنوز کلمه دربست به طور کامل از دهانتان بیرون نیامده که یک تاکسی مقابلتان ترمز میکند. ترمز کردن تاکسی همان و عبور کردن یک کامیون حمل بنزین از روی تاکسی همان. کامیون واژگون و بنزین هر لحظه ازکامیون خارج میشود و وارد دریچه فاضلاب میشود تا اینکه تمام شود. بنزین از طریق لولههای فاضلاب به طرف تصفیهخانه روانه میشود.
در این لحظه «دخترکبریتفروش» کبریتش را به زمین میاندازد و کبربت روشن داخل فاضلاب میافتد. چند لحظه بعد انفجاری مهیب شهر و شما و خلاصه همه را میلرزاند. تصفیهخانه فاضلاب منفجر شده و «منزل» شما نیز که تنها خانه آن حوالی است با خاک یکسان میشود!
گیج و منگید که با داد و بیداد همسرتان از خواب برمیخیزید که میگوید: زود باش بلند شو که صاحبخانه در حال ریختن وسایلمان به خیابان است!
طنز نویسی روزانه بسی سخت تر و مشکل تر از بیداری شبانه است!
(مرحوم مرد نمکی)