تبليغاتX
مرد نمکی -
طنز نویسی روزانه بسی سخت تر و مشکل تر از بیداری شبانه است!
پیکان ۴۸ ای عاشق  بنزی شد ولی بنز محل سگ هم به پیکان نگذاشت. روزها گذشت و تب عشق بنز در پیکان فزونی یافت تا اینکه او را در بستر بیماری افکند. روزی پیکان مذکور که بزرگ خاندان پیکان بود تمام اعضای فامیل را اعم از پیکان استیشن. وانت پیکان. پژو آر دی. سمند. سمند ال ایکس و سمند سورن را دور خود جمع کرد تا نصیحت آخر خود را به آنها بکند. او همینکه خواست حرفی بزند تمام اعضای فامیل گریه سر دادند و اجازه حرف زدن را به او ندادند. گریه حضار که تمام شد در حالی که به زحمت می توانست حرف بزند گفت: من دیگر نفسهای آخر را می کشم و پس از اینهمه سال فرسوده و از کارافتاده شده ام. حتما همه شما شماها از عشق سالهای جوانی ام خبر دارید. لامصب عشق از فرمان درد هم بدتر است.در این سالها تنهایی ها کشیدم. ازدواج نکردم. با درد خود سوختم ‌إإإإإإإ

در این لحظه شدت یافتن ناگهانی گریه ها خبر از مرگ داد و پیکان جان به جان آفرین تسلیم کرد.

چند دقیقه نگذشته بود که صدای آژیر نعش کش بنز از دور به گوش رسید

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 15:50  توسط مرد نمکی  |